افسوس که افسانه بود خاطراتم
رفاقت تعطیل
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:0  توسط مهسا
|
شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این جور نوشت:
هر گلی هم باشی،
چه شقایق،
چه گل میخک و یاس
زندگی اجباریست.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:1  توسط مهسا
|
می خانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:22  توسط مهسا
|
قطار مي رود,
تو مي روي,
تمام ايستگاه مي رود,
و من چقدر ساده ام كه سال هاي سال در انتظار تو
كنار اين قطارِِِِِ ِرفته ايستاده ام
و هم چنان
به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:18  توسط مهسا
|
چو خاری به دل داری از روزگار
چو نتوان برون کرد دل از کارزار
به گل فکر کن
به یک آسمان
به دریای تا بیکران
به هستی
به بودن
به عشق
به او فکر کن
به او . . . . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:9  توسط مهسا
|
دلم تنگ است...
من گمان می کردم دوستی همچو سروی سبز، چهار فصلش همه اراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی ، یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هرکس دل نیست
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بی خبر ازعاطفه اند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:27  توسط مهسا
|
دلم انقدر گرفته است که می خواهم به انداز هزار قرن گریه کنم....
می خواهم نباشم...
فاصله ادم ها انقدرزیاد شده است که که کسی صدای دوستت دارم ها را نمی شنوه...!
خاطر کسی رو اگه بخوای خاطرت رو پریشان و خط خطی می کنه..!
یا باید مثه همه باشی ...
یا اگه نباشی......پس حتما دیوانه ای ....
یا عقب افتاده ای ...و بی تمدن..!
از عشق بالاتر دوستی و از دوستی بالاتر ..فهمیدن..!
به عشق کسی نیاز ندارم...
نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد.....
مرا بفهمد با همه بدی هایم...
با همه دارم ها و ندارم هایم...
مرا انگونه که هستم بفهمد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:24  توسط مهسا
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال روزگار
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط مهسا
|
رنج
هست ،
مرگ
هست ،
اندوه جدايي
هست ،
اما.......
آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست.
زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است.
زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود ،
......... دامان خدا را مي جويد . خورشيد هنوز طلوع ميكند.
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است ......
بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد ......
امواج دريا ، آواز مي خوانند ، بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي رويند.
نيستي........... نيست.
هستي ...........هست . پايان.......... نيست.
راه.......... هست.
تولد هر كودك ، نشان آن است كه : خدا هنوز از انسان نااميد نشده است
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 20:8  توسط مهسا
|
امشبم مثل همیشه ست
آره... .. .
باز هم سر میزند تنهایی
آره... .. .
از دوباره می آید دلتنگی
آره... .. .
با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا
دیروز ها کسی را دوست داشتیم
این روزها دلتنگیم...
این روزها تنهاییم
تنها
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 16:19  توسط مهسا
|
در انتهای هر سفر
در ایینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در ایینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:44  توسط مهسا
|
و عشق آغاز فریادیست که سکوت اوج آن است
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:11  توسط مهسا
|
سکوت نه از نداشتن حرف است از فریادی است که کسی را یارای شنیدنش نیست!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 16:25  توسط مهسا
|
حرف هاي ما هنوز نا تمام ....
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود !
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1:33  توسط مهسا
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:15  توسط مهسا
|
من تمامه هستي ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم كشتم
من بهاره عشق را ديدم ولي باور نكردم
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشقه منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
يادم رفت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:55  توسط مهسا
|
عشق ممنوع :چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی و ازت پرسیدن جرمت چیه؟؟؟ بگی : عشق ... چقدر سخته وقتی که کادو تولدت که همیشه کلی واست عزیزه بی وفایی باشه ... چقدر سخته وقتی کسی که دلت رو اسیر کرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتی عاشق کسی باشی که از عشق چیزی نمی دونه ... ولی سخت تر از همه اینه که تو جاده های عاشقی به تابلوی عبور ممنوع بخوری به همون تابلویی که هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:30  توسط مهسا
|
بدرود را با هر كه خواندم ، ابتداي آغازم بود، ابتدای آغاز غربتم
بدرود را نخوانید برایم
باران چه حسی از این کلام دارد!!!
بدرود آشناست اما
در انسداد دريچه اي سر راه عبور
اينجا تنهايي شكيب من است
لابلاي نيزار بلند تاريكي
نيلوفر آرام آرام مي خوابد
گرچه سهراب نیستم و هیچم
لیکن ،من آن نيستم كه مي نمايم
شادابی بی شما
چيزي جز صداي غریبانه ی اشک نیست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:15  توسط مهسا
|
زندگي چون گل سرخ است
پر از خار
پر از برگ
پر از عطر لطيف
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل وخار
همه همسايه ديوار به ديوار هم هستند
برای همیشه خداحافظ



+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:37  توسط مهسا
|
برايم نوشت: هيچ وقت عاشق نشو،
زيرا که تنها به دنيا آمده اي و تنهااز دنيا خواهي رفت
زيرا که عظمت عشق چنان خرد و ناچيزت ميکند که ديگر
حتي صداي خرد شدن استخوانهايت را هم نخواهي شنيد
ولي اگر عاشق شدي: تنها يک نفر را دوست بدار
بخند و گريه کن و قدم بردار
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:50  توسط مهسا
|